تبليغاتX
مارال؛ آهویی که من هستم !
 

دوستان خوب من سلام.

می دونم که خیلی دیر کردم. اما باور کنید سر وقت به مدرسه می رسم.

دبستان ما خیلی خوب است. من چند تا از حروف الفبا را یاد گرفتم. ریاضیم هم خیلی خوبه. می دونم که معلمم خانم عبدالله زاده ازم راضیه. دوستای خوبی هم دارم مثل: مائده، مینا، محیا، عطیه و خیلی های دیگه....

زنگ تفریح هم به ما خیلی خوش می گذره.

مامانم می خواست عکس دفتر مشق و نمره های مستمرمو بزاره اما اینترنت هی ادا در میاره.  قول می دم اونارو یه وقت دیگه بهتون نشون بدم.

ما توی کلاس با کلمه هایی که یاد می گیریم جمله می سازیم. مثلا من برای باران گفتم:

پادشاه باران هم زیر باران خیس شد.

وای! دیشب چقدر بارون بارید. دیگه پاییز داره از راه می رسه.

راستی من امشب به مامان جونم دیکته گفتم. ازش امتحان ریاضی هم گرفتم.

تا یک پست دیگه خداحافظ.. خدا کنه دفعه ی بعد بتونم عکسامو بزارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:42  توسط مارال کلیدری  | 

 

سلام دوست های خوبم 

کلاس های نقاشی  و سفال که در تابستان می رفتم تمام شد. حیف! آن جا من خیلی چیزها یاد گرفتم. مربی من به مامانم گفت مارال خیلی خوب با آبرنگ کار می کند. آبرنگ و اکولین نقاشی را خیلی خوشگل می کند. من می خواهم نقاش شوم. آخر هفته هم نمایشگاه نقاشی ها و سفال ها است. از نمایشگاه حتما عکس می گیرم و این جا می گذارم. برای این پست چند تا عکس قشنگ از کارتون هایی که دوست دارم  برایت می گذارم.

 

راستی من هر روز دارم به روز مدرسه رفتنم نزدیک می شوم. مدرسه جای خوبیه. اما یک ذره به قول آدم بزرگها دلهره دارم.

 

 

خدا نگهدار همه شما

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 20:29  توسط مارال کلیدری  | 

 

سلام

امروز با بابا و مامانم رفتیم مدرسه ثبت نام کردیم. اسمش خواجه نوریه.  بابام میگه دیگه بزرگ شدم. خیلی خوشحالم چون می تونم خودم قصه ها و شعرها رو از روی کتاب بخونم، می تونم عددها رو حساب کنم.

 

خیلی خوشحالم. تازه لباس فُرم هم خریدیم، سبز و زرده. تا حالا مقنعه نپوشیدم اما اونم گرفتیم. دوس دارم خیلی زود بزرگ بشم و برم دانشگاه. می خوام معلم بشَم یا دکتر یا مهندس. شما میگین خانم معلممون کیه؟ دوس دارم همیشه واسمون شعر بخونه.

خب دیگه خداحافظ باید بگیرم بخوابم. بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 23:39  توسط مارال کلیدری  | 

 

سلام بچه ها!

امروز هشتم خرداده و من ۱ ،۲ ،۳ ۴، ۵ ،۶ ساله شدم. هورررررررررا

 

مامان و بابام امروز سنگ تموم گذاشن. منو بردن پارک. هرچی هم

که خوراکی دوست داشتم برام خریدن. راستی یک عروسک خوشگل

 هم برام هدیه گرفته بودن. جاتون خیلی خیلی خالی بود. مامان جون!

 بابا جون! دستون درد نکنه!

فردا هم قراره توی مهد کودکمون تولد باشه.

وای که چقدر با عطیه، مینا و بهناز و یاسمن جون و همه و همه خو ش

 میگذره.

شما هم دعوتین تشریف بیارین!

یک شعر هم برای تولدم نوشتم. اینه:

 

تولدم قشنگه

چه صاف و آبی رنگه

شمع ها را فوت می کنم

غم ها را دور می کنم.

 

دیگه باید برم بخوابم.

هم خسته م. هم خوشحالم . هم اینکه یک کوچولو سرما خوردم.

خدا نگهدارتون.

راستی تولد همممه ی شما هم مبارک باشه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 22:25  توسط مارال کلیدری  | 

 

سلام

اولشه دیگه، یه خورده بی نظمی طبیعیه. قول میدم بعد از این سر وقت حاضر بشم. حالا این چند تا نقاشی رو ببینین:

 

این یه دختره که سوار بالن شده

 

این هم همون پلنگ صورتی معروفه

 

اسم این نقاشی هست: بابا آمد، نان آورد

 

این هم دو تا فرشته!

 

 

خب دیگه، فعلا بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 1:2  توسط مارال کلیدری  | 

 

من مارال کلیدری هستم.

هشتمین روز خرداد ماه در سال ۱۳۸۲ به دنیا اومدم. پس پیش دبستانی

 هستم!

اسم مهد کودکم آسایش است.

مامان و بابای خوبی دارم . بعدا میگم چرا؟

میخوام اینجا بنویسم . نقاشی کنم و ....

قول می دم دوست خوبی باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 8:37  توسط مارال کلیدری  |